Apr 5, 2011

یدفه همه چیز صحنه آهسته میشه
به هر چیزی نگاه میکنی میبینی داره به آرومی از جلویِ چشمات رد میشه
بعد هی یه چیزی تو مخت میگه: که چی؟ که چی؟
بعد یهو میبینی هیچی واست تو اون لحظه نمونده
حتی وقتی به دستات نگاه میکنی اونا رو نمیشناسی
حتی زندگیِ بیست و ساله تم داره بهت زل زل نگاه میکنه و تو هیچ چی نداری که بهش بگی
صحنه هایِ آهسته تورو با خودشون میبرن و تو حتی توان نداری فریاد بکشی
همه چیز تو یه لحظه رو سرت خراب شده
حتی توان نداری خودتو از زیرِ آوارش بیرون بکشی
.....

Jan 11, 2011

چوب های سرخ و گُر گرفته ی شومینه تنها منبع نور اتاق است
به سرخیِ چوب ها نگاه میکنم و بخارِ چای داغ در دستانم صورتم را نوازش میدهد
خیالم آرام آرام میچرخد
از پنجره ی مه گرفته بیرون میرود
روی برف هایِ حیاط مینشیند
من از بالا به او نگاه میکنم
خسته ام برای دنبال کردنش پرده ها را میکشم
او را در میان برف ها با خودش و تنهاییش تنها میگذارم
.....

Dec 23, 2010

اگر فقط میشد تمام غروب های یک روز طولانی رو از زندگیم پاک میکردم همه چیز کمی بهتر میشد
غروب ها حتی دیگه با کشیدن ضخیم ترین پرده ها هم کمرنگ نمیشن
حتی با پشت کردن به خورشید هم میتونم لحظه لحظه پایین رفتنشو احساس کنم
با بستنِ چشمهام هم میتونم نور سرخِ وحشی شو روی دیوار خونه ی رو به رو ببینم
هیچ کس اینجا نیست
اینجا سکوت مطلق است
و من پشت به پنجره منتظر رسیدن شب هستم
....

Dec 22, 2010

حس مترسکی رو دارم که واستاده نگاه میکنه
باید فقط نگاه کنه تا همه چیز به پایان برسه
تموم که شد لبخند بزنه، خوشحال بشه و صبر کنه تا طوفانِ بعدی
مترسک بودن تمام چیزیه که بعد از مدت ها به دست آوردم
...

Dec 21, 2010

یک روز اگر عمری باقی مانده بود و
آسمان یاری کرد و
برای دلِ من برف هایش را تکانید
حتما گوشه ای مینشینم
سیگاری میگیرانم و
به ردِ پایت در برف ها که دور میشوند نگاه میکنم
....

Dec 16, 2010

برای قبول کردن این قضیه که تنهایی لازم نیست خیلی باهوش باشی
یا حتی لازم نیست خیلی بهش فکر کنی
فقط کافیه دست از تلاش کردن برداری
کافیه چشم هاتو ببندی و صبر کنی....
به زودی میفهمی تنهاتر از اونی هستی که فکرشو میکردی
....

Aug 23, 2010

آدم ها حق دارن بذارن برن .....ء