Nov 21, 2009

رفتم پشت پنجره بابام بهم میگه بارون میاد؟ میگم اره شدید, میگه کاریش نداشته باش بذا بیاد!!!!ه
الان نقش من این وسط چیه؟

Nov 17, 2009

بزرگترین ریسکی که تو زندگیم کردم این بود که تو یه مهمونیه خیلی شلوغ پلوغ رفتم تو توالتی که قفل نداشت....ه

Nov 15, 2009

دیشب تو خواب یواشکی بغلت کردم جوری که بیدار نشی وقتی دستم به پهلوهات خورد یه تکونی خوردی ولی از خواب نپریدی یه چیزاییم گفتی که من نفهمیدم چقد داغ بودی انگار تب داشتی ولی نه تو همیشه همینقد داغی شاید از همون اول که به دنیا اومدی تب داشتی کی میدونه؟ نکنه یه روز از این گرما بسوزی؟ اخه من دارم تو بغلت میسوزم.....ه

Nov 9, 2009

مامان دیشب اومده پایینِ تختت جاشو انداخته که پیش تو باشه بلند میشی نگاش می کنی با خودت میگی بچه که بودم چه موهای بلند خوشگلی داشت, تب داری ولی داری میلرزی بلند میشی میری طرف دستشویی درشو که باز می کنی یکیو می بینی که داره با چشمای گشاد نگات میکنه همیشه بهت میگفت مثل بچه گربه ادمو نگاه میکنی چشمتو ازش میگیری دستتو میبری سمت شیر اب یه دست رنگ پریده ی سفید میبینی بی خیال شیر اب میشی از دستشویی میای بیرون میری رو تخت دراز میکشی دوباره مامان و نگا میکنی سعی میکنی بخوابی......ه

Nov 6, 2009

بیا جلو
بیا بیا نترس
بیا دستتو بده به من
بیا از اینجا دو تا یی رد بشیم بهتره
میگن اونایی که دوتایی بودن رد شدن فقط تکیا موندن این پشت

بلاگم صد پستی شد....ه

Nov 2, 2009

کاملا مطمئنم که همه جای خونه رو واسه پیدا کردن موچینم گشتم حتی همه ی گوشه کنارایی که امکان وجودش تو اونجا صفر بود اخر سرم مجبور شدم برم یکی جدیدشو بخرم بعد امروز می بینم کاملا سر و مر و گنده نشسته رو میزم جایی که گشتن هم نمیخواد و فقط با یه نگاه دیده میشه, احساس می کنم بعضی وقتا این وسیله ها با ادم لج می کنن و خودشونو قایم می کنن, از قصد یه کاری می کنن که پیداشون نکنی بعد که می بینن پیداشون نکردی و بی خیال شدی میگن بیا بابا من اینجام ولی ببین که چجوری حالتو گرفتم حالا از این به بعد دیگه ادم باش با من درست برخورد کن.....ه

Oct 31, 2009

 
اون نگاهی که گوشه اش یه قطره اشک برق میزنه به اندازه ی تموم حرفای دنیا سنگینه.....ه